تبليغاتX
عاطفه یعنی عاطفه

عاطفه یعنی عاطفه

.:: گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ، هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش ::.

مقدمه : وبلاگم سیاسی نیست. موضوعش معلومه ولی دیروز اتفاقی افتاد که خیلی زیبا بود...

دم همه تون گرم  ، ایولا ، نشون دادین که چقدر با وجو د و با غیرت هستین...

خیلی خوشحال شدم وقتی دیروز این همه شور و اشتیاق و حمایت از ولایت و رهبری رو دیدم واقعا ۱۳ آبانی بی نظیر تو ایران اتفاق افتاد مثل همون تاریخی ترینش اینم واقعا تاریخی بود.

واقعا نمی تونم و نمی دونم چطور این همه عظمت رو به قلم بکشم چیزی که دیروز همه دیدن ونیازی به گفتنش نیست. 

دیروز همه پسرا و دخترا و مردم با شعور و بسیجی کشور عزیز اسلامی ایرانمون به همه ثابت کردن هنوز به درستی به نظام مقدسمون و به خون شهیدانی که به گردن تک تک ماها حق دارن آگاهن و ازش دفاع می کنن و نمیزارن هیچ احدی به این کشور غیرتمند آسیبی برسونه.

منم به عنوان یه فرد ایرانی که با دیدن این همه شور و شوق به اشتیاق رسیدم از همه شما مردم عزیز ممنونم...

و از همینجا به حال اون تعداد اندک خس و خاشاکی که تو خیابون بودن و با جمعیت عظیم مردم هم عقیده نبودند احساس تاسف می خورم.

 

 

سر فراز باشی میهن من

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

چه روزهایی در زندگی هست که هیچوقت انتظارشونو نداریم... بعضی وقتا چقدر انتظارشونو می کشیم... و این روزها چقدر دیر و بعضی چقدر زود میانو تموم میشن...

روزهایی تو زندگی ما آدمها هست که شاید هیچ بار تکرار نشه ، روزهایی تاریخی و دوست داشتنی که همیشه تو خاطره ها باقی میمونه ۲۶/۷/۸۸ یکی ازون روزها واسه من. روزی بود که خدا می دونه چقدر انتظارشو کشیدم تا از راه برسه و حالا هم گذشته دیدن کسی که خیل دوستش داری بعد از مدتها می تونه بهترین خاطره ی زندگی باشه. بدرستی که اون روز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود. وقتی منتظرت بودم و تو اومدی و از دور دیدمت عجب حسی داشتم نمی تونی فکرشو کنی که تو دلم چه غوغایی بپا شده بود...

وقتی کنارت نشسته بودم و باهات حرف میزدم انگار تو دنیا برام هیچ غمی نبود بار اول بود که فقط به یه چیز فکر می کردم و اونم فقط تو بودی. اصلا عین خیالم نبود که الان قراره چی بشه یا چه اتفاقی بیفته فقط دوست داشتم بهت نگاه کنم و باهات حرف بزنم... همین... فکر اون لحظات هم خوشحالم می کنه و هم دلمو میگیره دلیل هردو حس منو هم خودت بهتر میدونی و خوب درک می کنی...

قدم زدیمو جایی دیگه نسشتیم همون لحظه که روبروت نشستمو که یادته آره؟ همون چند دقیقه رو عاطفه که رو در روت بودم به ۱۰۰ تا دنیا هم نمیدمش! آخه بهترین لحظه ی عمرم رغم خورده بود.

چه لحظاتی داشت میگذشت... وای خداااااااااااااااااا...

خیلی زود گذشت ، خیلی. انگار تازه ۵ دقیقه هم نشده بود ول تا به خودم اومدم ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه شده بود و قرار بود دوباره دلتنگی جای آرامش در کنار تو بودنو ازم بگیره

ادامه دارد...

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت7:53 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

هیچی نمی خوام بگم فقط یه اس ام اس از عاطفه جونم که خیلی بهم چسبید رو برای یادگار موندن ۲۱ سال تولدم تو وبلاگم ثبت می کنم اصلا اینبار می خوام از طرف عاطفه این پستمو بنویسم...

زیبا ترین لحظه زندگی من با تو سپری می شود و هر روز عشقت در دلم پر رنگتر می شود. زندگی آینده سبزی را نوید می دهد ، روزهای فراق و دلتنگیها تمام می شود و منو تو با دنیای زیبایمان خواهیم ماند. معلولم از اینکه کنارت نیستم ولی با خوشحالی شروع بیست و یکمین روز شکوفتنت را تبریک می گویم.

HAPPY BIRTHDAY HAMID REZAYE AZIZAM

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت8:24 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

این پستم متفاوت با بقیه نوشته هامه. بهتر بگم؟ این پست برام دوست داشتنی ترین پست وبلاگه!

۷۲ روز دیگه مونده به عشق...۷۲ روز دیگه مونده تا جاودانگی... ۷۲ روز دیگه مونده تا خدا... ۷۲ روز دیگه مونده تا اوج مظلومیت... ۷۲ روز دیگه مونده تا دیوونگی

آره شب سوم محرم ۷۲ روز دیگه از راه می رسه شبی که به شب بی بی ۳ ساله دو عالم و نجات بخش همه شیعیان ، شب خانم حضرت رقیه (سلام الله علیها) نام گرفته. شبی که به قول هیئتیا شب ناموسداراست و همه ناموسدارای مسلمون از خود بی خود می شن و اون شب مال خودشون نیستن. آخه یه قول بزرگی به شیعیان داده اونم اینکه با دستای کوچیکم گره های بزرگی رو تو کاراتون وا می کنم و اون دنیا شفائتتون می کنم... خانم جان خیلی نوکرتم من تا قبل پارسال نشناختمتون هنوزم اونقدر عقلم قد نمیده که بخوام درست بشناسمتون واقعا چقدر مظلومیت! چقدر جفا! چقدر کنایه! چقدر خوار شدن! چقدر بی حرمتی دیدن! بخدا قسم یاد شب ۳ محرم پارسال که می افتم دیوونه میشم یه بغضی از اون شب هنوز تو گلوم حس می کنم. خاونم جان اگه حرام نبود به یاد مظلومییتت انتحار می کردم حتی دیوونگیم به حد اعلا رسیده بود که چند بار به سرم زد انتحار کنم ولی از عاقبتم ترسیدم. رقیه خانم اونقدر بدم که می دونم اصلا قابلیت خادمیتونو ندارم ولی اجازه بده من خادم خادم هات باشم...  چه شبی بود چی بهمون گذشت اون شب؟!! خانوم جان رقیه خانوم اون شب تو باهامون چی کردی؟ می دونم که فقط یه گوشه چشمی به ما کردی و رفتی ولی همون یه نگاهت هممونو آتیش زد و هنوزم شعله هاش زبانه می کشه تورو خدا پس نزار اون دنیا رنگ آتیشو ببینیم...

سوره غم داره یه آیه لعن الله بی امیه

هرکیو بهر کاری ساختن کار من گریه به رقیه

گوهر نایابی تو اولین روضه خوان اربابی

نگین مهتابی ، میوه دل و ریحانه بابایی

تشنه اشک چشات دریا

خجل ز آبله هات صحرا

تا چادرت رو سر می کنی زینب میگه جانم زهرا

رشک ملک داره فاطمه ای اما نه فدک داری

با سر بابایت حواله ی کل این ملک داری

سیدتی یا رقیه سیدتی یا رقیه

 

خانوم جان ازت می خوام با دستای کوچیک و مهربونت یه دستی به سرم بکشی و منو کمکم کنی و شب سوم امسالمو مثل پارسالم قرار بدی شاید بتونم خودمو از منجلاب گناهان نجات بدم...

 

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط منتظر |

دوباره دل بی قراره دوباره شروع به نوشتن کرده انگار جوهر دلم تمومی نداره و به اندازه ی تموم دنیا توش جوهره! شاید چیزیو دنبال میکنه که بهتره تو دلم باقی بمونه چیزی که خیلی دوستش داره و باید پوشیده بمونه... اصلا بهانه قلم همینه که به خواسته خودش برسه. چی دارم می گم بیخیال...

دوست داری از چی برات بگم می خوای از ضربان قلبم برات بگم؟! یه کم باهات حرف میزنم و می رم سرتو درد نمی آرم عزیزم. راستش این روزا قلبم خیلی تند و غیر عادی می زنه با شور و حرارت و... مثل قدیمترا نیست که بی رمق میزد آخه چیزی نمونده که نصف دیگشو پیدا کنه ، پیدا که بود می خواد به خودش وصلش کنه برای همیشه واسه همینم خیلی خوشحاله. دیگه تو جواب سوال ندیدنمون چیزای عجیب نمیشنوم و قلبم غمکده نمیشه!!! میبینی دل منم دیوونه شده از حرفاش نمیشه دیگه سر در آورد. عاطفه جونم خودمم دیگه نمی دونم دارم چی می گم فقط یه چیزو خوب حالیمه اونم اینکه وسطهای دلم یه جمله هست که خیلی ناز داره خیلی ازش خوشم میاد بهترین جمله و دوست داشتنی ترینه برام همیشه اینور و اونور میره تو دلم و هربار که به دیواره های دلم می خوره تموم وجودمو شور و شوقی وصف ناپذیر میگیره اون جمله هم اینه :

عاطفه جان خیلی دوستت دارم عزیزم

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت9:29 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

این یه شعر از عاطفه جونمه خیلی وقت پیش که منم یه شعرایی می گفتم عزیز دلمم برای جواب شعرم اینو برام فرستاد خیلی ازین شعرش خوشم میاد ازش نپرسیدم و همینطوری میزارم تو وبم

روی برگ گل نرگس

برتن پیچک سبز بنویس از سر خط

شعرت از جنس بلور

روحت از جنس خداست

این را باور کن و بدان این را

زندگی خواهیم کرد با هم

کلبه ای خواهیم ساخت

در تن سبزی دریای خدا

که همان گونه که گفتی

بنايش همه عشق و ستونش امّيد ، بامش از خوشبختي

منتظر باید بود

صبر باید کرد

مهربان است او مهربان




برای تو:

عاطفه جان 2-3 روز پیش همدان بودم خیلی حس عجیبی داشتم اصلا اونجا هواش همه پر از عاطفه بود به هرکی (هر دختری) که چشم می افتاد حس می کردم تویی یا اینکه لااقل حتما میبینمت هی به خودم انرژی مثبت میدادم نشد که نشد!! چرا؟؟ راستی اجازه هست برات بمیرم؟


امروز تو تلویزیون و کل شهرمون و همه جای ایران جشن عاطفه ها بود مگه ما چندتا عاطفه داریم؟ عاطفه فقط فقط فقط یه دونست اونم عاطفه منه  بقیه عاطفه ها قلابین...  البته به کسی برنخوره ها

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت5:37 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

.

.

.

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

...

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت2:40 قبل از ظهرتوسط منتظر | |

سلام... بخشنده ی کریم... مهربان و عظیم... یارو مددکارم و ای معبودم... سلام
منم بنده گناهکارت منم همان بنده متکبر همان کسی خسته از گناه شده... اینجوری نمی تونم می خوام یه خورده خودمونی حرف بزنیم.
من همون کسی ام که شرم و حیا و خجالتو فراموش کردم ، حتما منو تا حالا خوب شناختی. آره یکی از مهمونای این ماهتم ازون مهمونایی که حال دیدنشونو نداری اصلا به خاطره منه که داری سفرا این ماهتو اینقدر زود بر میداری... می دونم خیلی دلتو می شکونم خیلی نافرمونی می کنم خیلی آینه دق شدم... خدا جونم با این همه بازم از من پذیرایی کردی و حالا داری سفرتو جمع می کنی و من هیچی نتونستم برا خودم بردارم. عزیز من ، تو بهترین دوستمی من هروقت فراموشت کردم و تو لجن گناهام گیر کردم این تو بودی که باز هم دست مهربونتو به سمتم دراز کردی و منو نجاتم دادی و دوباره راهو نشونم دادی ولی من...
خجالت می کشم ازت ، از روز محشرت ، از تنها حجتت ، اول ماه رمضون که بود با خودم عهد کردم لااقل این یه ماه دیگه دلتو نشکنم و یه جورایی از خوبات باشم ولی حالا که داره تموم میشه مکیبینم که چقدر گناهام بیشترو بیشتر شده حتی فکرشم نمی تونم بکنم که اینقدر خائن هستم و خودم خبر ندارم ! خدایا میدونم از حد گناهام خیلی فراتر رفتم و پامو از گلیمم خیلی بیشتر دراز کردم و لی عزیز قلبم تو ستار العیوبی ، تو کریمی ، تو رحمان و رحیمی ، خدایا بهم رحم کن خیلی از آخرتم می ترسم حساب گناهام از دستم در رفته... تورو خدا گناهامو بپوشونش نمی خوام شرمنده حضرت رقیه و حضرت زهرا بشم آخه با چه امیدی می تونن شفاعت بنده ای به این کثیفی رو بکنن! خداااااااااااا....
اصلا هرکاری دلت می خواد و دوست داری باهام بکن از همه بیشتر منو عذابم بده منو روزی 1000 بار بکش شاید اینجوری احساس کنم بی حساب می شیم خدایا امشب دلم خیلی گرفته غربت عجیبی دارم حس می کنم انگار ماه رمضونت داره تموم میشه دنیا هم داره تموم میشه به قول یکی تازه داشت روال زندگیمون عوض میشد ، تازه داشتیم به این ماهت عادت می کردیم ، تازه داشتیم آدم میشدیم... انگار یه خواب بود همه چیز در یه چشم به هم زدن اومد و رفت...
خدای مهربونم اینقدر پررو هستم و روم زیاده که می خوام طلب مغفرت کنم و درد دلمو تموم کنم باهات با دلی واقعا شکسته می گم خدا جون :
اللهی به حق رقیه بنت الحسین العفو العفو العفو...

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط منتظر | |