|
مقدمه : وبلاگم سیاسی نیست. موضوعش معلومه ولی دیروز اتفاقی افتاد که خیلی زیبا بود... دم همه تون گرم ، ایولا ، نشون دادین که چقدر با وجو د و با غیرت هستین... خیلی خوشحال شدم وقتی دیروز این همه شور و اشتیاق و حمایت از ولایت و رهبری رو دیدم واقعا ۱۳ آبانی بی نظیر تو ایران اتفاق افتاد مثل همون تاریخی ترینش اینم واقعا تاریخی بود. واقعا نمی تونم و نمی دونم چطور این همه عظمت رو به قلم بکشم چیزی که دیروز همه دیدن ونیازی به گفتنش نیست. دیروز همه پسرا و دخترا و مردم با شعور و بسیجی کشور عزیز اسلامی ایرانمون به همه ثابت کردن هنوز به درستی به نظام مقدسمون و به خون شهیدانی که به گردن تک تک ماها حق دارن آگاهن و ازش دفاع می کنن و نمیزارن هیچ احدی به این کشور غیرتمند آسیبی برسونه. منم به عنوان یه فرد ایرانی که با دیدن این همه شور و شوق به اشتیاق رسیدم از همه شما مردم عزیز ممنونم... و از همینجا به حال اون تعداد اندک خس و خاشاکی که تو خیابون بودن و با جمعیت عظیم مردم هم عقیده نبودند احساس تاسف می خورم. سر فراز باشی میهن من
چه روزهایی در زندگی هست که هیچوقت انتظارشونو نداریم... بعضی وقتا چقدر انتظارشونو می کشیم... و این روزها چقدر دیر و بعضی چقدر زود میانو تموم میشن... روزهایی تو زندگی ما آدمها هست که شاید هیچ بار تکرار نشه ، روزهایی تاریخی و دوست داشتنی که همیشه تو خاطره ها باقی میمونه ۲۶/۷/۸۸ یکی ازون روزها واسه من. روزی بود که خدا می دونه چقدر انتظارشو کشیدم تا از راه برسه و حالا هم گذشته دیدن کسی که خیل دوستش داری بعد از مدتها می تونه بهترین خاطره ی زندگی باشه. بدرستی که اون روز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود. وقتی منتظرت بودم و تو اومدی و از دور دیدمت عجب حسی داشتم نمی تونی فکرشو کنی که تو دلم چه غوغایی بپا شده بود... وقتی کنارت نشسته بودم و باهات حرف میزدم انگار تو دنیا برام هیچ غمی نبود بار اول بود که فقط به یه چیز فکر می کردم و اونم فقط تو بودی. اصلا عین خیالم نبود که الان قراره چی بشه یا چه اتفاقی بیفته فقط دوست داشتم بهت نگاه کنم و باهات حرف بزنم... همین... فکر اون لحظات هم خوشحالم می کنه و هم دلمو میگیره دلیل هردو حس منو هم خودت بهتر میدونی و خوب درک می کنی... قدم زدیمو جایی دیگه نسشتیم همون لحظه که روبروت نشستمو که یادته آره؟ همون چند دقیقه رو عاطفه که رو در روت بودم به ۱۰۰ تا دنیا هم نمیدمش! آخه بهترین لحظه ی عمرم رغم خورده بود. چه لحظاتی داشت میگذشت... وای خداااااااااااااااااا... خیلی زود گذشت ، خیلی. انگار تازه ۵ دقیقه هم نشده بود ول تا به خودم اومدم ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه شده بود و قرار بود دوباره دلتنگی جای آرامش در کنار تو بودنو ازم بگیره ادامه دارد...
هیچی نمی خوام بگم فقط یه اس ام اس از عاطفه جونم که خیلی بهم چسبید رو برای یادگار موندن ۲۱ سال تولدم تو وبلاگم ثبت می کنم اصلا اینبار می خوام از طرف عاطفه این پستمو بنویسم...
زیبا ترین لحظه زندگی من با تو سپری می شود و هر روز عشقت در دلم پر رنگتر می شود. زندگی آینده سبزی را نوید می دهد ، روزهای فراق و دلتنگیها تمام می شود و منو تو با دنیای زیبایمان خواهیم ماند. معلولم از اینکه کنارت نیستم ولی با خوشحالی شروع بیست و یکمین روز شکوفتنت را تبریک می گویم. HAPPY BIRTHDAY HAMID REZAYE AZIZAM
این پستم متفاوت با بقیه نوشته هامه. بهتر بگم؟ این پست برام دوست داشتنی ترین پست وبلاگه! ۷۲ روز دیگه مونده به عشق...۷۲ روز دیگه مونده تا جاودانگی... ۷۲ روز دیگه مونده تا خدا... ۷۲ روز دیگه مونده تا اوج مظلومیت... ۷۲ روز دیگه مونده تا دیوونگی آره شب سوم محرم ۷۲ روز دیگه از راه می رسه شبی که به شب بی بی ۳ ساله دو عالم و نجات بخش همه شیعیان ، شب خانم حضرت رقیه (سلام الله علیها) نام گرفته. شبی که به قول هیئتیا شب ناموسداراست و همه ناموسدارای مسلمون از خود بی خود می شن و اون شب مال خودشون نیستن. آخه یه قول بزرگی به شیعیان داده اونم اینکه با دستای کوچیکم گره های بزرگی رو تو کاراتون وا می کنم و اون دنیا شفائتتون می کنم... خانم جان خیلی نوکرتم من تا قبل پارسال نشناختمتون هنوزم اونقدر عقلم قد نمیده که بخوام درست بشناسمتون واقعا چقدر مظلومیت! چقدر جفا! چقدر کنایه! چقدر خوار شدن! چقدر بی حرمتی دیدن! بخدا قسم یاد شب ۳ محرم پارسال که می افتم دیوونه میشم یه بغضی از اون شب هنوز تو گلوم حس می کنم. خاونم جان اگه حرام نبود به یاد مظلومییتت انتحار می کردم حتی دیوونگیم به حد اعلا رسیده بود که چند بار به سرم زد انتحار کنم ولی از عاقبتم ترسیدم. رقیه خانم اونقدر بدم که می دونم اصلا قابلیت خادمیتونو ندارم ولی اجازه بده من خادم خادم هات باشم... چه شبی بود چی بهمون گذشت اون شب؟!! خانوم جان رقیه خانوم اون شب تو باهامون چی کردی؟ می دونم که فقط یه گوشه چشمی به ما کردی و رفتی ولی همون یه نگاهت هممونو آتیش زد و هنوزم شعله هاش زبانه می کشه تورو خدا پس نزار اون دنیا رنگ آتیشو ببینیم... سوره غم داره یه آیه لعن الله بی امیه هرکیو بهر کاری ساختن کار من گریه به رقیه گوهر نایابی تو اولین روضه خوان اربابی نگین مهتابی ، میوه دل و ریحانه بابایی تشنه اشک چشات دریا خجل ز آبله هات صحرا تا چادرت رو سر می کنی زینب میگه جانم زهرا رشک ملک داره فاطمه ای اما نه فدک داری با سر بابایت حواله ی کل این ملک داری سیدتی یا رقیه سیدتی یا رقیه خانوم جان ازت می خوام با دستای کوچیک و مهربونت یه دستی به سرم بکشی و منو کمکم کنی و شب سوم امسالمو مثل پارسالم قرار بدی شاید بتونم خودمو از منجلاب گناهان نجات بدم...
دوباره دل بی قراره دوباره شروع به نوشتن کرده انگار جوهر دلم تمومی نداره و به اندازه ی تموم دنیا توش جوهره! شاید چیزیو دنبال میکنه که بهتره تو دلم باقی بمونه چیزی که خیلی دوستش داره و باید پوشیده بمونه... اصلا بهانه قلم همینه که به خواسته خودش برسه. چی دارم می گم بیخیال... دوست داری از چی برات بگم می خوای از ضربان قلبم برات بگم؟! یه کم باهات حرف میزنم و می رم سرتو درد نمی آرم عزیزم. راستش این روزا قلبم خیلی تند و غیر عادی می زنه با شور و حرارت و... مثل قدیمترا نیست که بی رمق میزد آخه چیزی نمونده که نصف دیگشو پیدا کنه ، پیدا که بود می خواد به خودش وصلش کنه برای همیشه واسه همینم خیلی خوشحاله. دیگه تو جواب سوال ندیدنمون چیزای عجیب نمیشنوم و قلبم غمکده نمیشه!!! میبینی دل منم دیوونه شده از حرفاش نمیشه دیگه سر در آورد. عاطفه جونم خودمم دیگه نمی دونم دارم چی می گم فقط یه چیزو خوب حالیمه اونم اینکه وسطهای دلم یه جمله هست که خیلی ناز داره خیلی ازش خوشم میاد بهترین جمله و دوست داشتنی ترینه برام همیشه اینور و اونور میره تو دلم و هربار که به دیواره های دلم می خوره تموم وجودمو شور و شوقی وصف ناپذیر میگیره اون جمله هم اینه : عاطفه جان خیلی دوستت دارم عزیزم
این یه شعر از عاطفه جونمه خیلی وقت پیش که منم یه شعرایی می گفتم عزیز دلمم برای جواب شعرم اینو برام فرستاد خیلی ازین شعرش خوشم میاد ازش نپرسیدم و همینطوری میزارم تو وبم
روی برگ گل نرگس برتن پیچک سبز بنویس از سر خط شعرت از جنس بلور روحت از جنس خداست این را باور کن و بدان این را زندگی خواهیم کرد با هم کلبه ای خواهیم ساخت در تن سبزی دریای خدا که همان گونه که گفتی بنايش همه عشق و ستونش امّيد ، بامش از خوشبختي منتظر باید بود صبر باید کرد مهربان است او مهربان برای تو: عاطفه جان 2-3 روز پیش همدان بودم خیلی حس عجیبی داشتم اصلا اونجا هواش همه پر از عاطفه بود به هرکی (هر دختری) که چشم می افتاد حس می کردم تویی یا اینکه لااقل حتما میبینمت هی به خودم انرژی مثبت میدادم نشد که نشد!! چرا؟؟ راستی اجازه هست برات بمیرم؟
امروز تو تلویزیون و کل شهرمون و همه جای ایران جشن عاطفه ها بود مگه ما چندتا عاطفه داریم؟ عاطفه فقط فقط فقط یه دونست اونم عاطفه منه بقیه عاطفه ها قلابین...
همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند . . من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم به تو می اندیشم به تو می اندیشم به تو می اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان
|
درباره من![]()
سلام خدمت تمومی دوستان عزیزم که لطف می کنید و به وبلاگم سر میزنین. امیدوارم در این وبلاگ لحظات خوشی رو طی کنید...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبهفته دوم آبان 1388هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم بهمن 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 پیوندها
كبوترانه (همه وجود من)
عشق به عاطفه ی زندگیم |