تبليغاتX
عاطفه یعنی عاطفه

princofpersia

منتظر

princofpersia

http://princofpersia.blogfa.com

عاطفه یعنی عاطفه

عاطفه یعنی عاطفه

عاطفه یعنی عاطفه

سلام خدمت تمومی دوستان عزیزم که لطف می کنید و به وبلاگم سر میزنین. امیدوارم در این وبلاگ لحظات خوشی رو طی کنید...
وبلاگم فقط به عشق یه نفر قلبش می تپه و برای خاطر اونه که این وبلاگ هنوزم زندست!!
_________________________

هنر شمشیر آن است که یکی را دو تا می کند
ولی هنر عشق آن است که دو تا را یکی می کند
________________________

حمیدرضا هستم 1367 ساعت 5 صبح در بیستمین روز از آغازین فصل پاییز به این دنیا پا گذاشتم.
بیشتر ندونید بهتره... .:: گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ، هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش ::.

عاطفه یعنی عاطفه

جمعه 13 آذر1388
تغییر خط مشی به عشقه آقام

سلام خدمت بازدیدکنددگان اندک! و با صفای وبلاگم. امیدوارم همه سالم و تندرست باشید و لحظه هایی پر از سعادت براتون آرزو می کنم. راستی امروز من کنکور کارشناسی دانشگاه آزاد داشتم البته یه خورده که نه خیلی سخت بود با اینکه خیلی خونده بودم ولی دیگه ببینیم خدا چی می خواد... ازتون می خوام برام دعا کنید چون خیلی از چیزا با این قبولیم بسته گی داره. پیشاپیش روز بزرگ و تاریخی اسلام رو هم بهتون تبریک می گم روزی که حضرت علی – علیه السلام - به حق امیرالمومنین شد تا چشم هر حسود و مخالف ولایت کور بشه...

میرم سر اصل مطلب. از امروز وبلاگم دیگه محتوای درونیش عوض میشه! و بخاطر فرارسیدن ماه جنتی و مستی ، ماه شور و عشق ، ماه لطمه زنی و دیوانگی یعنی محرم الحرام ،  از امروز تا آخر ماه محرم همه مطالبی که این وبلاگ بروز می کنه درمورد مولا و آقامون اباعبدالله ست البته اگه آقا لایقم بدونن که نوکرشون باشم. درضمن من یه وبلاگ دیگه دارم که اگه خیلی اهل حالید برید توش و حال کنید! از در و دیوارش ذکر حسین میباره. اینم آدرسش برای کسایی که عاشق مولا هستن :

مرجع مداحی های کربلایی جواد مقدم

یه درد دل هم میکنم و التماس دعا. دیشب تو هیئت بودیم جای همه کسایی که این مطلبو خوندن خالی بود چه حال و هوایی داشت بوی محرم... آخر هیئت به طرز عجیبی که واقعا نمیتونم بگم چه حسی بود قرار شد تو ایام محرم مسافر کربلا بشم با بچه های هیئتمون!!! داشتم بال در می آوردم اصلا باورم نمیشد که محرم کنار مولام کربلا نوکری کنم... تا اینکه امروز بعد امتحانم متوجه خبر دیگه ای شدم! خبری که از اون موقع تا حالا داره دیوونم می کنه نمی دونم مرتکب چه گناهی شدم از دیشب تا حالا که آقام دیگه نمی خواد من برم پیشش و همه چیز مثل یه رویای تلخ(؟) یا شیرین(؟) برام شد و رفتنم باطل شده... آقا جان آخه تا کی وعده بدم به دلم حال و روز خوبی نداشتم که حالا بدتر هم شدم خودتونو بزارید جای من وقتی با شنیدن خبری خیلی خوشحال میشین و بعد همه چیز فرو میریزه رو سرتون. حسسین جان تورو جان مادرت زهرا بزار بیام تورو به خاطر غم زینب بزار بیام به ناله های رقیه ، به اشک عذادارات که آبی بر آتش این دل دیوونست براز بیام.... آقا جان آه از این فراق... آه... خسته شدم بخدا... آه... عزیزم دریابم.

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست          به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

                                             (آمین یا رب الحسین)

 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 7:47 بعد از ظهر |
سه شنبه 26 آبان1388
ديدار - قسمت دوم

... بعد از اينكه مدتي كم كنار هم بوديم زمان خداحافظي هم فرا رسيده بود. ديگه بايد از هم جدا مي شديم. قدمهاي آخري كه باهم بوديم... آخرين حرفهايي كه با هم ميزديم... چقدر حس غريبي بود عاطفه... و خداحافظي.

رفتي اونطرف خيابون منم نگاهت مي كردم و راه ميرفتم به سرم زده بود برگردم و تا خونه همراهيت كنم ولي ديگه راهمو با پاهايي ناتوان و ملول ادامه دادم همينطور به فكر لحظات باهم بودن و در كنار هم بودن ، بودم. بخدا باورت نميشه دلم يه جورايي بود حالم خراب خراب شده بود وقتي ديدمت. فكر مي كردم ببينمت آروم ميشم ولي كاملا برعكس شد... اصلا ديگه دلم نمي خواست برگردم خونه ! دلم مي خواست ديگه هرروز ببينمت و اصلا برا هميشه مال هم بشيم ! ولي مگه دسته خودم بود آخه چطور بايد خودمو راضي مي كردم كه تنهات بزارم و برگردم واقعا حس بد و غمگيني داشتم. داشتم ميرفتم " خونه معلم " كه با دوستم وسايلامونو جمع كنيم و بريم خونمون كه بي حال و بي رمق بودم. بهر حال حركت كرديم موقع برگشت چشم به يه تابلو افتاد كه دبيرستانب بود كه توش مدرسه ميرفتي دوباره دلم با ديدين مدرسه هواتو كرد دوست داشتم بهت زنگ بزنم و بگم به يه دليلي فقط بيا سر اون كوچه تون يه 10 دقيقه ديگه ببينمت و برم ولي دوستم نزاشت. خلاصه سوار ماشين شديم و حركت كرديم وقتي از جلوي كوچه تون و اون پارك رد شدم انگار يكي آب يخ ريخت رو سرم اصلا ناي هيچ كاريو نداشتم فقط داشتم ديوونه ميشدم...

و اما سه راهي ويان آخرين جايي بود كه دلم باهام اومد و اونجا موند تا دوباره بيام و كنارت يبار ديگه آرامش بگيرم. و هنوز هم روزها و شبها و تك تك لحظه هام پر شده از هواي پر عاطفه ي تو و فكر و يادت هميشه تو وجودمه هرچند روحم خيلي آزرده و وجدانم نگذانه ولي با قلبي لرزون و گلويي بغض كرده ميگم عاطفه جان دوستت دارم.

پايان

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 5:35 بعد از ظهر |
پنجشنبه 14 آبان1388
ماشاالله به این همه غیرت

مقدمه : وبلاگم سیاسی نیست. موضوعش معلومه ولی دیروز اتفاقی افتاد که خیلی زیبا بود...

دم همه تون گرم  ، ایولا ، نشون دادین که چقدر با وجو د و با غیرت هستین...

خیلی خوشحال شدم وقتی دیروز این همه شور و اشتیاق و حمایت از ولایت و رهبری رو دیدم واقعا ۱۳ آبانی بی نظیر تو ایران اتفاق افتاد مثل همون تاریخی ترینش اینم واقعا تاریخی بود.

واقعا نمی تونم و نمی دونم چطور این همه عظمت رو به قلم بکشم چیزی که دیروز همه دیدن ونیازی به گفتنش نیست. 

دیروز همه پسرا و دخترا و مردم با شعور و بسیجی کشور عزیز اسلامی ایرانمون به همه ثابت کردن هنوز به درستی به نظام مقدسمون و به خون شهیدانی که به گردن تک تک ماها حق دارن آگاهن و ازش دفاع می کنن و نمیزارن هیچ احدی به این کشور غیرتمند آسیبی برسونه.

منم به عنوان یه فرد ایرانی که با دیدن این همه شور و شوق به اشتیاق رسیدم از همه شما مردم عزیز ممنونم...

و از همینجا به حال اون تعداد اندک خس و خاشاکی که تو خیابون بودن و با جمعیت عظیم مردم هم عقیده نبودند احساس تاسف می خورم.

 

 

سر فراز باشی میهن من

 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 7:52 بعد از ظهر |
پنجشنبه 30 مهر1388
دیدار - قسمت اول

چه روزهایی در زندگی هست که هیچوقت انتظارشونو نداریم... بعضی وقتا چقدر انتظارشونو می کشیم... و این روزها چقدر دیر و بعضی چقدر زود میانو تموم میشن...

روزهایی تو زندگی ما آدمها هست که شاید هیچ بار تکرار نشه ، روزهایی تاریخی و دوست داشتنی که همیشه تو خاطره ها باقی میمونه ۲۶/۷/۸۸ یکی ازون روزها واسه من. روزی بود که خدا می دونه چقدر انتظارشو کشیدم تا از راه برسه و حالا هم گذشته دیدن کسی که خیل دوستش داری بعد از مدتها می تونه بهترین خاطره ی زندگی باشه. بدرستی که اون روز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود. وقتی منتظرت بودم و تو اومدی و از دور دیدمت عجب حسی داشتم نمی تونی فکرشو کنی که تو دلم چه غوغایی بپا شده بود...

وقتی کنارت نشسته بودم و باهات حرف میزدم انگار تو دنیا برام هیچ غمی نبود بار اول بود که فقط به یه چیز فکر می کردم و اونم فقط تو بودی. اصلا عین خیالم نبود که الان قراره چی بشه یا چه اتفاقی بیفته فقط دوست داشتم بهت نگاه کنم و باهات حرف بزنم... همین... فکر اون لحظات هم خوشحالم می کنه و هم دلمو میگیره دلیل هردو حس منو هم خودت بهتر میدونی و خوب درک می کنی...

قدم زدیمو جایی دیگه نسشتیم همون لحظه که روبروت نشستمو که یادته آره؟ همون چند دقیقه رو عاطفه که رو در روت بودم به ۱۰۰ تا دنیا هم نمیدمش! آخه بهترین لحظه ی عمرم رغم خورده بود.

چه لحظاتی داشت میگذشت... وای خداااااااااااااااااا...

خیلی زود گذشت ، خیلی. انگار تازه ۵ دقیقه هم نشده بود ول تا به خودم اومدم ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه شده بود و قرار بود دوباره دلتنگی جای آرامش در کنار تو بودنو ازم بگیره

ادامه دارد...

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 7:53 بعد از ظهر |
دوشنبه 20 مهر1388
طبق بند سوم "درباره من" امروز تولدمه!
هیچی نمی خوام بگم فقط یه اس ام اس از عاطفه جونم که خیلی بهم چسبید رو برای یادگار موندن ۲۱ سال تولدم تو وبلاگم ثبت می کنم اصلا اینبار می خوام از طرف عاطفه این پستمو بنویسم...

زیبا ترین لحظه زندگی من با تو سپری می شود و هر روز عشقت در دلم پر رنگتر می شود. زندگی آینده سبزی را نوید می دهد ، روزهای فراق و دلتنگیها تمام می شود و منو تو با دنیای زیبایمان خواهیم ماند. معلولم از اینکه کنارت نیستم ولی با خوشحالی شروع بیست و یکمین روز شکوفتنت را تبریک می گویم.

HAPPY BIRTHDAY HAMID REZAYE AZIZAM

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 8:24 بعد از ظهر |
جمعه 17 مهر1388
72 روز دیگه تا دیوونگی

این پستم متفاوت با بقیه نوشته هامه. بهتر بگم؟ این پست برام دوست داشتنی ترین پست وبلاگه!

۷۲ روز دیگه مونده به عشق...۷۲ روز دیگه مونده تا جاودانگی... ۷۲ روز دیگه مونده تا خدا... ۷۲ روز دیگه مونده تا اوج مظلومیت... ۷۲ روز دیگه مونده تا دیوونگی

آره شب سوم محرم ۷۲ روز دیگه از راه می رسه شبی که به شب بی بی ۳ ساله دو عالم و نجات بخش همه شیعیان ، شب خانم حضرت رقیه (سلام الله علیها) نام گرفته. شبی که به قول هیئتیا شب ناموسداراست و همه ناموسدارای مسلمون از خود بی خود می شن و اون شب مال خودشون نیستن. آخه یه قول بزرگی به شیعیان داده اونم اینکه با دستای کوچیکم گره های بزرگی رو تو کاراتون وا می کنم و اون دنیا شفائتتون می کنم... خانم جان خیلی نوکرتم من تا قبل پارسال نشناختمتون هنوزم اونقدر عقلم قد نمیده که بخوام درست بشناسمتون واقعا چقدر مظلومیت! چقدر جفا! چقدر کنایه! چقدر خوار شدن! چقدر بی حرمتی دیدن! بخدا قسم یاد شب ۳ محرم پارسال که می افتم دیوونه میشم یه بغضی از اون شب هنوز تو گلوم حس می کنم. خاونم جان اگه حرام نبود به یاد مظلومییتت انتحار می کردم حتی دیوونگیم به حد اعلا رسیده بود که چند بار به سرم زد انتحار کنم ولی از عاقبتم ترسیدم. رقیه خانم اونقدر بدم که می دونم اصلا قابلیت خادمیتونو ندارم ولی اجازه بده من خادم خادم هات باشم...  چه شبی بود چی بهمون گذشت اون شب؟!! خانوم جان رقیه خانوم اون شب تو باهامون چی کردی؟ می دونم که فقط یه گوشه چشمی به ما کردی و رفتی ولی همون یه نگاهت هممونو آتیش زد و هنوزم شعله هاش زبانه می کشه تورو خدا پس نزار اون دنیا رنگ آتیشو ببینیم...

سوره غم داره یه آیه لعن الله بی امیه

هرکیو بهر کاری ساختن کار من گریه به رقیه

گوهر نایابی تو اولین روضه خوان اربابی

نگین مهتابی ، میوه دل و ریحانه بابایی

تشنه اشک چشات دریا

خجل ز آبله هات صحرا

تا چادرت رو سر می کنی زینب میگه جانم زهرا

رشک ملک داره فاطمه ای اما نه فدک داری

با سر بابایت حواله ی کل این ملک داری

سیدتی یا رقیه سیدتی یا رقیه

 

خانوم جان ازت می خوام با دستای کوچیک و مهربونت یه دستی به سرم بکشی و منو کمکم کنی و شب سوم امسالمو مثل پارسالم قرار بدی شاید بتونم خودمو از منجلاب گناهان نجات بدم...

 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 3:18 بعد از ظهر
سه شنبه 14 مهر1388
مقصود تویی... بهانه قلم بهانست!

دوباره دل بی قراره دوباره شروع به نوشتن کرده انگار جوهر دلم تمومی نداره و به اندازه ی تموم دنیا توش جوهره! شاید چیزیو دنبال میکنه که بهتره تو دلم باقی بمونه چیزی که خیلی دوستش داره و باید پوشیده بمونه... اصلا بهانه قلم همینه که به خواسته خودش برسه. چی دارم می گم بیخیال...

دوست داری از چی برات بگم می خوای از ضربان قلبم برات بگم؟! یه کم باهات حرف میزنم و می رم سرتو درد نمی آرم عزیزم. راستش این روزا قلبم خیلی تند و غیر عادی می زنه با شور و حرارت و... مثل قدیمترا نیست که بی رمق میزد آخه چیزی نمونده که نصف دیگشو پیدا کنه ، پیدا که بود می خواد به خودش وصلش کنه برای همیشه واسه همینم خیلی خوشحاله. دیگه تو جواب سوال ندیدنمون چیزای عجیب نمیشنوم و قلبم غمکده نمیشه!!! میبینی دل منم دیوونه شده از حرفاش نمیشه دیگه سر در آورد. عاطفه جونم خودمم دیگه نمی دونم دارم چی می گم فقط یه چیزو خوب حالیمه اونم اینکه وسطهای دلم یه جمله هست که خیلی ناز داره خیلی ازش خوشم میاد بهترین جمله و دوست داشتنی ترینه برام همیشه اینور و اونور میره تو دلم و هربار که به دیواره های دلم می خوره تموم وجودمو شور و شوقی وصف ناپذیر میگیره اون جمله هم اینه :

عاطفه جان خیلی دوستت دارم عزیزم

 

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 9:29 بعد از ظهر |
پنجشنبه 9 مهر1388
بهانه ای برای باتو بودن!!!
این یه شعر از عاطفه جونمه خیلی وقت پیش که منم یه شعرایی می گفتم عزیز دلمم برای جواب شعرم اینو برام فرستاد خیلی ازین شعرش خوشم میاد ازش نپرسیدم و همینطوری میزارم تو وبم

روی برگ گل نرگس

برتن پیچک سبز بنویس از سر خط

شعرت از جنس بلور

روحت از جنس خداست

این را باور کن و بدان این را

زندگی خواهیم کرد با هم

کلبه ای خواهیم ساخت

در تن سبزی دریای خدا

که همان گونه که گفتی

بنايش همه عشق و ستونش امّيد ، بامش از خوشبختي

منتظر باید بود

صبر باید کرد

مهربان است او مهربان




برای تو:

عاطفه جان 2-3 روز پیش همدان بودم خیلی حس عجیبی داشتم اصلا اونجا هواش همه پر از عاطفه بود به هرکی (هر دختری) که چشم می افتاد حس می کردم تویی یا اینکه لااقل حتما میبینمت هی به خودم انرژی مثبت میدادم نشد که نشد!! چرا؟؟ راستی اجازه هست برات بمیرم؟


امروز تو تلویزیون و کل شهرمون و همه جای ایران جشن عاطفه ها بود مگه ما چندتا عاطفه داریم؟ عاطفه فقط فقط فقط یه دونست اونم عاطفه منه  بقیه عاطفه ها قلابین...  البته به کسی برنخوره ها

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ منتظر ÏÑ 5:37 بعد از ظهر |